
جناب کارل گوستاو یونگ عزیز سلام
فکر میکنم تو بهترین کسی هستی که میتوانم برایش نامه بنویسم و حرفهایی
را که دیگران حوصله شنیدنش را ندارند، بزنم. این روزها یک جورهایی گنگ و گرفتهام. حتی فلوت امریکای لاتین که همیشه
سر ذوقم میآورد بیتاثیر شده.
میشنوی، صدای موسیقی اتاق را پر کرده ولی انگار نه انگار.
حس میکنم هیولایی مرا بلعیده است. کمی ترسیدهام. درست مثل زمان کودکی که
میترسیدم، شبهایی را میگویم که از کابوس بیدار میشدم و دیگر خوابم نمیبرد و چشم
میدوختم به نور ماشینهایی که گاه و بیگاه از خیابان رد میشدند و انعکاسش روی
سقف خانه میافتاد. یه حس ترس توام با لذت داشتم، چیز عجیبی بود، نمیدانم اسمش را
چه بگذارم.
کارل عزیز چند روزی میشود که فکر میکنم دچار بحران میانسالی شدهام. گوش
میکنی چه میگویم. لطفا عینکت را بردار و قلمت را کنار بگذار و خوب گوش بده. بالاخره
تو هم این حسهای غریب را از سر گذراندهای.
فکر میکنم مثل «کایرون» زخم خوردهام و این زخمها سر باز کردهاند و
باعث رنجم شدهاند.
این را هم بگویم که میدانم همه این علائم برای تولدی دوباره است،خوب میدانم.
شاید این سرگشتگی و این در به دری و این بغضهای گاه و بیگاه و لذت توام با ترس
برای همین باشد.
نگران نباش این مانع را هم مثل موانع دیگر زندگی رد خواهم کرد.
باز خواهم نوشت، منتظر نامه بعدیم باش.
قربانت - لیلا
برچسبها:
یونگ,
نامه