X
تبلیغات
خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

    دوشنبه‌های هر هفته، ساعت 5 یه جای دنج توی خیابون امیرآباد دور هم جمع می‌شویم و داستان می‌خوانیم. هم داستان‌های خودمان، هم داستان‌های دیگران، نقد هم می‌کنیم بی‌هیچ ادعایی و به دور از هیاهو.

    نویسنده‌های این نشست ادبی دوست دارند افراد جدید با افکار جدید را هم بین خودشان داشته باشند. لذا، این چند خط یه فراخوان است برای دعوت از کسانی که اهل نوشتن هستند و دوست دارند بین ما باشند.

پی نوشت:

1-     کسانی که مرتب و سر ساعت می‌توانند، در این نشست‌ها شرکت کنند، از طریق ایمیل اطلاع دهند LeeeLeee_2007@yahoo.com)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 8:21  توسط خلوت لیلا  | 

 

    ساک سفر را بستم، آماده حرکتم. بچه‌های هم‌سفر، اتمام حجت کردند که با خودم کتاب و دفتر نیارم و در سفر هیچی ننویسم و فقط خوش بگذرونم. دوچرخه سواری کنم، زیر بارون باهاشون بدوم، فیلم ببینم، برقصم، والیبال بازی کنم، برم جنگل، . . . خوب منم قبول کردم.

موقع بستن کوله پشتی وقتی توی اتاقم بودم با حسرت به نت‌های مربوط به رمان نگاه کردم. همین چرک‌نویس‌های توی عکس را می‌گم که با گیره روی بند از یه طرف اتاق به طرف دیگه کشیده شده. بالاخره ازشون دل کندم و زیپ کوله را کشیدم و گذاشتم کنار بقیه وسایل تا شب که حرکت کنیم.

ولی بین خودمون باشه یه کتاب و یه دفتر سفید و یه خودکار ته کولیم جا سازی کردم برای روزهای مبادای تعطیلات.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 9:52  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

الویس یه جایی توی خاطرات قدیمی خونه کرده. اسمش با نوار کاست و ضبط صوت‌های دو بانده به ذهنم میاد. تصویر برادرهای بزرگی که الویس گوش می‌دادند و من را هم بی‌نصیب نمی‌گذاشتند.

حالا که خیلی سال  گذشته، الویس ناخودآگاه تو داستان‌هام پا می‌ذاره و وقتی به خودم میام می‌بینم شخصیت داستانم داره به آهنگ‌هاش گوش می‌ده.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 10:33  توسط خلوت لیلا  | 

می‌گفت این روزها آدم‌ها مهربان‌تر شدند. وقتی بهشون می‌رسم لبخند می‌زنند،‌ محبت می‌کنند، دست و دلبازی می‌کنند و ماسک دوست داشتن به صورت می‌زنند.

می‌گفت دوست نداره. می‌گفت این خیلی بده که وقتی آدم‌ها می‌فهمند داری می‌میری رفتارشون عوض می‌شه و یه جور دیگه بهت نگاه می‌کنند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 18:54  توسط خلوت لیلا  | 

 

زنگ زد و آمد تو. نگاهی به چشمام انداخت و خندید. بغلم کرد و گردنم را بوسید. گفت: «نگران نباش با این بوس خوب میشه.»
یاد بچگی‌هاش افتادم، وقتی زمین می‌خورد یا دستش خراش برمی‌داشت، جای جراحت را نشانم می‌داد و می‌گفت: «لایلا بوسش کن تا خوب بشه.»
بوسه امروز برادرم، مزه آن لحظه‌های خوب را برایم زنده کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 21:29  توسط خلوت لیلا  | 

 

    سلام فینچر، سلام تایلر، سلام براد، سلام نورتون من لایلا هستم، یه چیزی توی مایه‌های تایلر برای لیلا.

    تایلر عزیز بجای چپوندن لوله تفنگ توی دهانم گوش کن ببین چه می‌گویم. می‌دونم قانون اول و دومت اینه که نباید راجع به باشگاه حرفی بزنم ولی بذار حرف بزنم. چند روزیه که کتاب باشگاه مشت زنی چاک پالانیک را دست گرفته‌ام و هر جا می‌نشینم از کتاب تعریف می‌کنم تا اینکه یه آدمی تصمیم گرفت فیلمی را که از روی کتاب ساخته شده نمایش دهد. آن هم درست ساعتی که نمی‌تونستم برای تماشای آن بروم و برای این موضع کلی پکر شدم درست مثل مارلا وقتی که دارو دسته‌ات او را زدند و نزدیک بود دستش را بشکنند و مارلا کلی دمغ بود.

   اما بعد یهو همه چیز عوض شد و نمایش فیلم افتاد زمانی که برایم مناسب بود و آدمی که اصلا انتظارش را نداشتم و خیلی وقت بود که فراموشم کرده بود، مرا به تماشای فیلم دعوت کرد.

   می‌دونی خیلی وقت بود یه فیلم درست و درمون ندیده بودم. یه فیلم که این همه صابون توش باشه.خیلی خوب بود. همین.


برچسب‌ها: فیلم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 22:25  توسط خلوت لیلا  | 

 

وقتی کسی دوستت ندارد، حتماً ندارد. رهایش کن.


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 13:8  توسط خلوت لیلا  | 

  

 

    «اغلب روایت با قصه اشتباه می‌شود. فکر می‌کنیم قصه همان روایت است در حالی که چگونه گفتن این قصه روایت است، نه خود قصه. اشکال بزرگ نه تنها سینمای ایران بلکه سینمای تجاری دنیا این است که از روایت جلوگیری می‌کند تا قصه را به جای روایت بنشاند. وقتی فقط قصه می‌گویید و روایت نمی‌کنید، اتفاقی که می‌افتد این است که ساده دیدن را به بیننده منتقل می‌کنید. ساده دیدن با ساده بودن فرق دارد. قصه‌های چخوف ساده است، اما ساده دیدن را به بیننده القا نمی‌کند.»

    نوشته‌های بالا صحبت‌های محمد رضا اصلانی در فصل‌نامه سینما و ادبیات است. این چند خط را نوشتم تا بگویم، سینما و ادبیات مجله خوبی است ولی شماره سی و پنج آن داستان دیگری است چون پرونده‌ای در مورد روایت در فیلم و داستان دارد. آدم‌های کار بلدی مثل محمد رضا اصلانی، احمد آرام و حسین سناپور، . . نظراتشان را نوشته‌اند. از من می‌شنوید این شماره را حتماً تهیه کنید.

 


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 20:9  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

«مهمانان ما چهار روز ماندند. همان اول، کار کردن با هفت‌تیر را به ما آموزش دادند. من نمی‌ترسیدم و لنگلی هم نمی‌ترسید. به قدری عصبانی بود که مطمئن بودم حمام خون راه می‌اندازد. ماسیمو، به دستور پدرش، سعی کرد سیم تلفن را از توی دیوار بیرون بکشد. لنگلی گفت: «بیا، من این کار را برایت می‌کنم، این چیز لعنتی هیچ استفاده‌ای برای ما نداشته، هیچ‌وقت.» و چنان به تلفن ضربه زد که صدای بیرون آمدن تکه‌های پلاستیکی‌اش را از توی دیوار شنیدم و بعد به اتاق مطالعه پرت‌اش کرد و شیشه یکی از قفسه‌های کتابخانه پدرمان شکست...»

رمان هومر و لنگلی داستان دو برادر است که یکی کور و دیگری دچارگازهای شیمیایی جنگ است. دکتروف با تبحر داستان زندگی این دو برادر را نقل کرده و به جنبه‌های روانشناسی آنها پرداخته است.

لازم نیست در اینجا به معرفی کتاب بپردازم، چرا که دکتروف نیازی به معرفی ندارد. اما می‌خواهم از مترجم جوانی بگویم که این کتاب را ترجمه کرده است. با اینکه کتاب هومر و لنگلی اولین ترجمه الهام نظری است ولی بخوبی از عهده این کار برآمده و ترجمه‌ای روان و خوش خوان ارائه داده است.

مترجم خوش آتیه‌ای که از این به بعد باید منتظر کارهای بهترش باشیم. و مطمئنم زمانی خواهد رسید که با دیدن نام نظری بعنوان مترجم کتاب، بدون آشنایی به نویسنده، کتاب را با خیال راحت تهیه کنیم.

 


برچسب‌ها: کتاب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 18:14  توسط خلوت لیلا  | 

 

    آن روز که برای چیدن گل نرگس خم شدم و زمین شکافت و «هادس» با ارابه طلائی‌اش من معصومم را دزدید و «پرسفونه» نامیده شدم، نمی‌دانستم از آن به بعد هرمس‌های زمینی برای نجات به سراغم خواهند آمد.
    اما حالا که می‌دانم اینگونه است و زندگیم هیچوقت از «هرمس‌ها» خالی نخواهد ماند،‌ هر چند وقت یک‌بار به عمد دانه‌های هوس انگیز انار «هادس» را به دهان می‌گذارم، به امید دیدار هرمسی دیگر.


برچسب‌ها: یونگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 4:31  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

همیشه یکی مثل مک مورفی باید باشد تا شجاعت را به ما برگرداند و ما را در قدم گذاشتن در راهی که هراسانیم به حرکت درآورد و آس برنده را توی صورت راچد بگیرد و جلویش بایستد و با اینکار انرژی سرکوب شده ما را آزاد کند.

همین.

 


برچسب‌ها: فیلم
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 6:8  توسط خلوت لیلا  | 

جناب کارل گوستاو یونگ عزیز سلام

فکر می‌کنم تو بهترین کسی هستی که می‌توانم برایش نامه بنویسم و حرف‌هایی را که دیگران حوصله شنیدنش را ندارند، بزنم. این روزها یک جورهایی گنگ  و گرفته‌ام. حتی فلوت امریکای لاتین که همیشه سر ذوقم می‌آ‌ورد بی‌تاثیر شده.

می‌شنوی، صدای موسیقی اتاق را پر کرده ولی انگار نه انگار.

حس می‌کنم هیولایی مرا بلعیده است. کمی ترسیده‌ام. درست مثل زمان کودکی که می‌ترسیدم، شب‌هایی را می‌گویم که از کابوس بیدار می‌شدم و دیگر خوابم نمی‌برد و چشم می‌دوختم به نور ماشین‌هایی که گاه و بیگاه از خیابان رد می‌شدند و انعکاسش روی سقف خانه می‌افتاد. یه حس ترس توام با لذت داشتم، چیز عجیبی بود، نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم.

کارل عزیز چند روزی می‌شود که فکر می‌کنم دچار بحران میانسالی شده‌ام. گوش می‌کنی چه می‌گویم. لطفا عینکت را بردار و قلمت را کنار بگذار و خوب گوش بده. بالاخره تو هم این حس‌های غریب را از سر گذرانده‌ای.

فکر می‌کنم مثل «کایرون» زخم خورده‌ام و این زخم‌ها سر باز کرده‌اند و باعث رنجم شده‌اند.

این را هم بگویم که می‌دانم همه این علائم برای تولدی دوباره است،‌خوب می‌دانم. شاید این سرگشتگی و این در به دری و این بغض‌های گاه و بی‌گاه و لذت توام با ترس برای همین باشد.

نگران نباش این مانع را هم مثل موانع دیگر زندگی رد خواهم کرد.

باز خواهم نوشت، منتظر نامه بعدیم باش.

قربانت - لیلا


برچسب‌ها: یونگ, نامه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 21:10  توسط خلوت لیلا  |