تبليغاتX
خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

    ابرهای خاکستری آسمان را پر کرده و من این پائین توی بالکن؛ کنار گلدان‌ها نشسته‌ام. کنار درخت مویی که شاخ و برگش از روی دیوار راه گرفته تا روی داربست آهنی و از آنجا پیچ و تاب‌خوران تا آن طرف دیوار. باد می‌آید و می‌پیچد توی حیاط، توی هوای بالای سرم، توی دلم، توی برگ‌های تازه شکوفه زده نارنج، توی یاس‌های آویزان از دیوار، لا به لای برگ‌های توت و توت‌های رسیده سیاه را می‌اندازد زمین.

   بوی نم باران می‌آید، بوی خوب عصر دوشنبه، بوی اردیبهشت. صدای پای آدم‌ها از بیرون می‌آید. باید بیرون زد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:48  توسط خلوت لیلا  | 



زنگ زده، ميگه: «خيلي خوبه. قصه را دوست داشتم. ولي ميشه قبل از چاپ . . .»

ميگم: «چي؟»

ميگه: «ميشه فلاني نميره. يعني اگر نميره بهتره. آخه خودت را جاي خواننده بذار ببين چه حالي بهش دست ميده.

باز ميل خودته ولي بنظر من اگر نميره بهتره.

 يا اقلاً يك كاري كن كه خواننده دو به شك بمونه، اينكه يه درصدي براي زنده ماندنش براش بمونه، حتي يك درصد.»

چيزي نگفتم.

گفت: «راجع بهش فكر كن.»

گفتم: «باشه.»



برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 18:25  توسط خلوت لیلا  | 


كتاب «پنجره زودتر مي‌ميرد» را تمام كردم. داستان‌هاي به هم پيوسته پوريا عالمي كه در سال 89 توسط نشر علم به چاپ رسيد. كتاب را يك نفس خواندم و لذت بردم. داستان از زبان افراد خانواده روايت مي‌شود. شخصيت‌هاي داستان به نوبت در روايت شركت دارند. حتي گاهي پنجره خانه كه براي خودش شخصيتي پيدا كرده  است به حرف مي‌آيد.

    بخشي از كتاب:

    «آرمان يك دفعه بزرگ شد. پرده را كه كنار زد و از پشت پنجره كنار آمد ديدم كه بزرگ شده است. عاشق دختر همسايه شده بود. به قول خودش از پنجره گذشته بود. يا پنجره برايش پنجره‌اي دروازه‌اي شده بود. نمي‌دانم. چيزهايي مي‌گفت كه يادم نيست. درست هم نمي‌فهميدم. حتا نمي‌خواستم بفهمم. به دختر همسايه با آن پوست سفيدش حسودي‌ام مي‌شد. حالا مي‌فهمم.»



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 6:44  توسط خلوت لیلا  | 


   

    اولين روز تعطيلات را هم مثل روزهاي قبل ساعت پنج صبح بيدار شدم. بعد از حمام، صبحانه‌اي خوردم و كتاب اگنس پتر اشتام را دست گرفتم. داستان‌هاي اين نويسنده را دوست دارم، يك جورهايي دلي هستند. حدود چهل صفحه كه خوندم به ساعت نگاه كردم، ساعت هفت شده بود. يه قهوه درست كردم و با يك ليوان آب پرتقال نشستم به ديدن فيلم آرتيست. مي‌خواستم ببينم به آن بدي كه مي‌گويند هست يا نه؟

   از آن طرف هم مجله‌هاي فيلم‌نگار و سينما و ادبيات بهم چشمك مي‌زدند. كارهاي مهم ديگري هم دارم كه همه و همه را مي‌خواهم توي اين چند روز تعطيلي انجام بدم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 8:19  توسط خلوت لیلا  | 


لم داده‌ام به مخده و گرماي بخاري، بدنم را شل كرده. گوشواره‌هاي براق را مي‌گذارم توي صندوقچه چوبي پر نقش و نگار، جوراب‌هاي بافتني را كنار مي‌گذارم براي روز سه‌شنبه، بقيه هديه‌ها را هم دورم چيده‌ام و نگاهشان مي‌كنم. خيلي زيادند، خيلي زياد.

همين.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 19:58  توسط خلوت لیلا  | 


فريدون وسط كوچه دراز شده و پا بر زمين مي‌كوبد. اشك از چشمانش سرازير است و با همان زبان الكنش فرياد مي‌زند: «زن مي‌خوام. زن مي‌خوام.»

فاطمه شيرين عقل، سرش را از در چوبي بيرون آورده و مثل بقيه همسايه‌ها نگاهش مي‌كند. موهاي پريشانش از گره روسري بيرون زده. نان قنديش را توي بغل گرفته و خورده‌هاي آن به لباسش چسبيده.

 مشت عيسي از سر كوچه پيدايش مي‌شود. با تركه‌اي كه در دست دارد به پاهاي فريدون مي‌زند،‌ بلندش مي‌كند و راه مي‌افتند. فريدون ساكت به پشت سر نگاه مي‌كند. به زني كه از لاي لنگه در نگاهش مي‌كند و مي‌خندد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 7:29  توسط خلوت لیلا  | 


حميد نعمت الله، بخاطر سريال نابت كه از صبح ثانيه شماري مي‌كنم تا شب بشه و آن را ببينم، دست مريزاد.

عباس غزالي بخاطر بازي خوب و زير پوستيت كه من را كشته و  يونس غزالي، بخاطر اون دري وري‌هايي كه به خودت گفتي و معلوم نيست تا حالا كجا بودي كه كارگردان‌ها ازت غافل بودن، دست مريزاد.

و همه بازيگرهاي وضعيت سفيد، دست مريزاد به تك تك‌تون.

پ ن: اگر اين سريال را صدبار ديگر هم تكرار كنند،‌ باز مي‌شينم پاي تلويزيون.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:48  توسط خلوت لیلا  | 

يه غمي توي دلشون بود.‌ مي‌گم بود، چون فعلا بار و بنديلش را جمع كرده و رفته. اينكه دوباره كي برمي‌گرده به خود طرف بستگي داره، به خود خود طرف. خوب توي اين اوضاع و احوالي كه ما داريم زندگي مي‌كنيم، خيلي چيزها باعث غمگين شدن آدم‌ها ميشه كه كاريش نميشه كرد.

اما وقتي اين غمباده، دوستات را اذيت كنه، تو هم يك جورهايي اذيت مي‌شي و درستش اينه كه يك فكري بكني. شايد بهترين فكر اينه كه يه جا جمعشون كني تا بخندند،‌ حتي شده الكي، برقصند و بنوشند و مافيا بازي كنند و هر چي دوست دارند به همديگر بگويند و كلا يك شب تا صبح خودشان را خالي كنند. به اين اميد كه يك كم حالشون بهتر بشه.

بعد از همه اين‌ها،‌ وقتي صبح تو راه خونه مي‌گند، خوش گذشت و كاش آن شب تمام نمي‌شد و يا به بهانه فلان چيز دوباره برگرديم، يعني حالشون خوبه. اقلاً براي دو سه روزي خوب مي‌مونند و اين لذت داره اين برق چشم‌ها خداتومن مي‌ارزه، خدا تومن.


+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 10:54  توسط خلوت لیلا  | 



چي مي‌شه كه وقتي، يكي تصادف مي‌كنه كفشش، اونم فقط يك لنگه از كفشاش از پاش در مياد و مي‌افته يك گوشه و اون لنگه كفش هيچ‌وقت از ذهن بازمانده‌اش پاك نمي‌شه و مي‌شنيه يك گوشه از ذهنش.

و از بد حادثه اگر بازمانده، اهل نوشتن باشه، تمام مرده‌هاي تصادفي توي داستان‌هاش همين وضع را پيدا مي‌كنند.

 به مرور زمان خاك مرده سرد مي‌شه، تاثرات كمتر ميشه، اما اون لنگه كفش و اون پاي بدون كفش هميشه باهات مي‌مونه، تا وقتي كه بميري.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 18:42  توسط خلوت لیلا  | 

   

سر ساعت 7، توي خيابان عباس آباد، از تاكسي پياده مي‌شوم و ميرزاي شيرازي را قدم‌زنان پائين مي‌آيم. اون پارك كوچك سمت راست را به احتمال زياد همه شما ديده‌ايد. اوني كه سر كوچه‌اش مركز آمبولانس‌هاي بهشت زهرا است و كاركنانش صبح‌ها يك روز در ميان در حياط واليبال بازي مي‌كنند. ورزش مي‌كنند تا با اين همه مرده‌اي كه مي‌بينند و اين همه گريه زاري آن هم از نوع ايرانيش، دچار افسردگي نشوند.

كنار اين پارك كوچك يا بوستان يا هر چيز ديگري كه فرهنگستان زبان فارسي اسمش را گذاشته، دكه گل فروشي است كه آن ساعت روز بسته است و هر وقت به آنجا مي‌رسم يك مرغابي در حال گپ و گفت با خودش است. گل و گلدان‌هاي داخل دكه نمي‌گذارد مرغابي را ببينم ولي صدايش آنقدر بلند است كه عابرها براي چند لحظه بايستند و لبخند برلب‌هايشان بنشيند. طوري سر و صدا مي‌كند كه انگار اون تو يك تشت پر از آب گذاشته باشند و در حال شنا و آب تني باشد.

ديروز كه صدايش را شنيدم بد جور هوس كردم در يكي از دهات شمال زندگي كنم. صبح با صداي خروس بلند شوم و زير باران بروم، در لانه  مرغ و خروس‌ها و البته از اين مرغابي‌هايي كه عاشق سر و صدايشان هستم را باز كنم و آنها بريزند دورم تا از دانه‌هايي كه برايشان مي‌ريزم بخورند. بعد بدون اينكه دغدغه كار داشته باشم بروم پشت ميزي كه رو به درخت‌هاي بيرون است بنشينم و بنويسم و بوي سبزه و باران ديوانه‌ام كند.

اما مي‌بينم بايد هر روز ساعت فلان بلند شوم و همين مسير هر روز را گز كنم و برسم به همين مرغابي و بعد از ميان پارك كه پيرزن‌هايش در حال نرمش با صداي موسيقي هستند رد شوم و همينطور از كنار پيرمرد و پيرزني كه عاشقانه كنار هم نشسته‌اند و هر روز يواشكي نگاهشان مي‌كنم، بروم سر كاري كه مال من نيست و اسمش را گذاشته‌ام كار سياه.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:6  توسط خلوت لیلا  | 



دو صبح يكي از روزهاي دهه هفتاد بود كه در ورودي ساختمان را باز كردم و هُلش دادم تو راهرو. داشت مي‌خنديد و من در گوشش مي‌گفتم: «هيس، ساعت دو صبحه، مردم بيدار مي‌شند.»

توي اتاقك آسانسور هر چي عطر مگنونيا بود، خالي كردم رو لباس‌ها و سر و صورتمون. آسانسور كه ايستاد، هنوز داشت مي‌خنديد، شايد خاطرش توي جاده بود و به آن لحظه‌اي فكر مي‌كرد كه ايست بازرسي را رد كرديم و بطري خالي و بعد استكان‌هاي كوچك را يكي يكي از شيشه ماشين پرت كرده بود توي درخت‌هاي كنار جاده. 

دهه هفتاد بود و دهانمان بوي عرق سگي مي‌داد.

كليد را انداختم توي قفل و در را آرام باز كردم. سايه‌اي توي هال جابجا شد و رفت توي اتاق خواب. آمديم تو و انداختمش توي اتاقم. در را كه بستم، سطل آشغال را دادم دستش و گفتم توي اين عُق بزن.

عق زد و عق زد. گفتم: «آروم.»

باز بلند عق زد و خنديد. داشتم پشتش را مالش مي‌دادم كه كسي تقه‌اي به در زد.

در را باز كردم، گفت: «از دست تو چكار كنم كه دخترم را به فنا دادي.»

هيچي نگفتم، مثل هميشه فقط گوش دادم. آخه دهه هفتاد بود و پدر چند سالي بود كه توي يكي از همين جاده‌ها خورده بود به يه اتوبوسي كه راننده‌اش در حال چُرت بود و آن لحظه نبود تا هوايم را داشته باشد.

خلاصه سرم را پائين انداختم و فقط گوش دادم و اصلا نگفتم آدم توي دهه هفتاد با اين چيزها به فنا نمي‌ره و  . . .

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 7:17  توسط خلوت لیلا  | 

«هري» خودش را در بروژ كشت. چون فكر كرد، آدم بايد روي حرفش بمونه،‌ چون خيال مي‌كرد يك پسر بچه را كشته و نمي‌دانست كه جيمز كوتوله را كشته است.

«كن» هم خودش را از برجي در بروژ وقتي كه تير خورده بود به پائين پرت كرد و كشته شد. چرا كه در عين تبهكار بودن خيلي مرد بود و مي‌خواست يك جوري جان دوستش را نجات دهد.

«ري» هم موقع فرار تير خورد و مرد. البته نه به اين سادگي كه گفتم،‌ ري براي خودش داستاني داشت. خلاصه همشون در بروژ مردند.

مي‌خواهم بگويم، با همه اين مرگ و ميرها و عالم برزخي و گروتسکي كه بروژ داره و با همه اين قاتل‌هاي دوست داشتني كه در آنجا پرسه مي‌زنند، فكر مي‌كنم بروژ خيلي بهتر از تهران است. خيلي بهتر.

 

پ ن: كارگردان: مارتين مك دوناگ/ بازيگران: براندون كليسون، كالين فارل، رالف فاينس

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 19:21  توسط خلوت لیلا  |