تبليغاتX
خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

امروز صبح ساعت ده نمايشگاه كتاب بودم. براي خودم كتابي نگرفتم. مي‌خواستم كتاب شاهكارهاي نگارگري ايران را براي كسي كادو بگيرم.

نمايشگاه خلوت بود، كسي بهم طعنه نزد، فروشنده‌ها با حوصله جواب مي‌دادند. هر كس دنبال كتاب خودش بود يكي دنبال 101 راه براي از دست ندادن شوهر، يكي ديگه آشپزي آسان در سه سوت، بكي هم چه كسي پنير من را ناجوانمردانه خورد؟! ...   

به سه تا غرفه كه اين كتاب را داشتند سر زدم فقط انتشارات آبان 20% تخفيف داشت و توانستم به قيمت 000/64 تومان بخرمش. البته قبلش دنبال يه آشنا گشتم تا برام بيشتر تخفيف بگيرد و با اين تخفيف يك ساندويچ نمايشگاهي بخرم اما ديدم توي غرفه‌اش نيست.

 

فرود سياوش چو او را بديد             يكي باد سرد از جگر بركشيد

چنين گفت كين لشگر رزم ساز       ندانند راه نشيب از فراز

همه يك ز ديگر دلاورترند               چو خورشيد تابان به دو پيكرند.

اين شعر مربوط به نگاره روي جلد كتاب بود.

 

پ ن : محمد علي رجبي در قسمتي از مقدمه در معرفي كتاب نوشته:

كتاب حاضر مشتمل بر نسخه‌ها و مرقعات گرانبهايي از عصر تيموري و صفوي است گذشته از اين آثار،  برگي از: «شاهنامه دموت» از عصر مغول  به عنوان يكي از قديمي ترين نسخ موجود در موزه‌هاي ايران و شش جلد كتاب نفيس «هزار و يك شب» از عصر قاجار كه نشان دهنده پايان سنت كتاب آرايي در ايران است معرفي شده تا مجموعه‌اي نسبتا كامل ارائه شده باشد .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:11  توسط خلوت لیلا  | 

اين حسم راجع به زنان تن فروش كاملا شخصي است. بنظر من آنها آدم‌هاي خوب و پاكي هستند، حتي پاكتر از شماهايي كه ادعاتان گوش فلك را كر كرده. آنها كساني هستند كه بخاطر غم نان يا آزارهاي جنسي كه در دوران كودكي ديده‌اند تن به اين كار داده‌اند. وقتي با آنها صحبت مي‌كنيد، بر خلاف لحن تندشان  قلبي مهربان دارند.

 وقتي توي وبلاگ‌هايتان از آنها مي‌نويسيد حواستان باشد كه نوشته‌هايتان آنها را بيش از اين آزرده نكند.

من نمي‌خواهم كارشان را توجيه كنم بلكه مي‌خواهم بگويم آنها بخاطر محيط و بلايايي كه در دوران كودكي و بلوغ سرشان آمده به اين سو كشيده شده و ماندگار شدند.

حالا شما آقايان هي به آنها كنايه بزنيد و ما خانم‌ها با اَه و اِيش از كنارشان رد شويم.

 راستي تا حالا پاي صحبت يكي از آنها نشسته‌ايد، آيا براي كمك به آنها كاري كرده‌ايد اگر نكرده‌ايم، پس با نيش و كنايه‌مان بر غمشان اضافه نكنيم.

باز مي‌گويم آنها خيلي مقدستر از ما هستند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:19  توسط خلوت لیلا  | 

اگر از فيلم‌هاي موزيكال خوشتان مي‌آيد، حتما سويني تاد را ببينيد. حالا فكر نكنيد با يك فيلم رمانتيك طرفيد. البته شايد كمي هم رمانتيك باشد.

موقع ديدن فيلم از تلويزيون فاصله بگيريد تا وقتي خون شتك زد به صفحه، روي سر و صورت شما نريزد. هر چند اگر هم بريزد از مزه خون توي دهانتان لذت خواهيد برد.

نه رويتان را برمي‌گردانيد و نه اَه اَه مي‌كنيد. بلكه زُل مي‌زنيد به تيغ نقره‌اي تاد كه گلوها را مي‌برد.

لذت خاصي مي‌بريد شبيه همان لذتي كه مردم لندن موقع خوردن شيريني خانم لاوت حس كردند.

اين فيلم نه ترسناك است نه چندش‌آور، فقط زيباست.

لندن توي فيلم سياه است، با آدم‌هايي سرد و بي‌روح. توي اين فيلم آدم‌ها همديگر را مي‌درند و گوشت يكديگر را مي‌خورند و توي اين هرج و مرج  به هم ابراز عشق هم مي‌كنند.

طراحي صحنه و موسيقي فيلم و صحنه‌اي را كه قاضي به سلماني تاد مي‌آيد و با هم آواز مي‌خوانند را دوست داشتم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:45  توسط خلوت لیلا  | 

وقتي از دره لالون برگشتم، شب تب و لرز كردم و تازه يادم افتاد كه بايد با خودم لباس گرم مي‌بردم.

نبايد روي برف‌ها مي‌خوابيدم و پانزده، ‌شانزده متر را سُر مي‌خوردم.

نبايد آنقدر ارتفاعات را بالا مي‌رفتم كه درگير برف و تگرك شوم.

نبايد گول ارديبهشت و گرماي تهران را مي‌خوردم.

نبايد با كتاني پارچه‌اي از ميان نهرها رد مي‌شدم، ‌طوري كه آب توي كفشم چلپ چلپ كند.

اما شنبه صبح كه حالم خوب شد خوشحال بودم كه همه كارهاي بالا را كردم. كاشكي از روي تپه برفي دو سه بار ديگر هم سُر مي‌خوردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:31  توسط خلوت لیلا  | 

 

قند را از مادر مي‌گيرم و مي‌روم يك گوشه قايم مي‌شوم تا آمنه خانم من را نبيند. دوست ندارم بيايد خانه‌مان. وقتي پيدايش مي‌شود بعد از سلام به دست‌هاي من نگاه مي‌كند. چشمش كه به ناخن‌هاي براقم مي‌افتد لبانش را گاز مي‌گيرد و با حبه‌اي قند لاك را از روي ناخن‌هايم پاك مي‌كند.

مي‌گويد اين كار قشنگي نيست، خدا دوست ندارد، با اين كارها مي‌روي جهنم.  

وقتي مي‌رود به خراش‌هاي روي ناخن‌هايم نگاه مي‌كنم و با خود مي‌گويم، من اين خدا را با آن جهنمش دوست ندارم. من آمنه خانم را دوست ندارم.

 

 -------------------------------------

پ ن :پيشنهاد پياده‌روي براي آخر هفته دره لالون. توي راه از پل چوبي رد مي‌شويم (نه پل چوبي خ انقلاب) آبشارهاي كوتاه و بلندي را مي‌بينيم و ناهار را در چشمه تلخاب مي‌خوريم. مي‌بينمتان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

گاهي لازمه آدم سرش به سنگ بخوره.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:6  توسط خلوت لیلا  | 

 

پياده‌روي آخر هفته بهم خورد و افتاد براي جمعه بعد.

آي ليدرمحترم خبر نداشتي، چقدر به اين برنامه احتياج دارم؟

بيرون رفتن از تهران و ديدن چهره‌هاي آرام و بي‌دغدغه سي، چهل نفر از آدم‌هايي كه شادند.

ديدن آبشار آهار و فرياد زدن با صداي آبشار، طوري كه توي هياهو آبشار خودت هم صدات رو نشنوي.

 شنيدن حرف‌هاي آدم‌هايي كه مدت‌هاست نديديشون.

گم كردن غريبي، آشفتگي و تنهايي توي اين جمع.

 شايد اينجوري اين دلم آروم مي‌گرفت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:3  توسط خلوت لیلا  | 

نمي‌دونم اين داداش ما دنبال كدوم كتاب مي‌گشت كه مجبور شد، تمام جعبه‌هايي كه محتوي كتاب بود را باز كند.  باز كردن جعبه‌ها مصادف شد با بيگاري كشيدن از من و دستمال به دست گرفتن و گرد گيري كتاب‌ها و دوباره چيدن آنها كه البته يك مزيتي داشت و اونم اين بود كه ديگر تا چندماه آينده نيازي به خريد كتاب ندارم.

حدود شصت تا كتاب را چيد توي اتاقم تا بخوانم. همه رو هم يكجوري ربط داد به داستانويسي.

از كتاب‌هاي نمايشنامه‌نويسي بگير تا كالبد شكافي يك فيلمنامه ... و كتاب‌هاي شعر چاپ سال 1340 يدالله رويايي تا صد سال تنهايي بدون سانسور ماركز و هشت كتاب سهراب كه كلي توي قفسه‌هاي كتاب دنبالش گشته بودم و فكر مي‌كردم كسي گرفته و پس نداده تا شعرهاي ممنوعه امريكاي لاتين كه يك هفته پيش چاپ جديدش را توي شهر كتاب ديدم و مي‌خواستم بخرم و خبر نداشتم كه تو خونه داريمش.

 خلاصه هي كتاب رو كتاب گذاشت. نمي‌دونم توي اين چند روزه چي از من ديده كه روانشناسي جنايي رو هم كنار كتاب لوازم نويسنگي نادر ابراهيمي گذاشت رو بقيه.

همه رو دسته بندي كردم و به خودم قول دادم كه فعلا سراغ خريد كتاب نروم، ولي شنيدم از يك كتابي خيلي تعريف مي‌كنند، اسم كتاب بود « دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد» اثر آنا گاوالدا. منكه فعلا قصد خريد ندارم براي شما ميگم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:19  توسط خلوت لیلا  | 

 

با تشكر از پونه عزيز كه من را به اين بازي اديبانه دعوت كرد.

 

آي آدم‌هاي نخستين، من حاضرم جايم را با شما عوض كنم. با شما هستم پدر و مادرهاي اوليه من.

به آزادي كه شما داشتيد غبطه مي‌خورم. شمايي كه بدون دغدغه نان راحت مي‌نشستيد، داستان و قصه مي‌بافتيد. شب‌ها هم دور آتش جمع مي‌شديد و بدون ترس از مميزي و ارشاد قصه‌ها را براي ديگران تعريف مي‌كرديد. 

توي قصه‌هايتان خيلي راحت حرف مي‌زديد. اين را از تصويرهاي عريان و شكلك‌هاي رقصان، بخوبي مي‌توان فهميد. وقتي ذغال را روي ديوار غار مي‌كشيديد، مثل ما نگران گراني كاغذ، قلم و هزينه چاپ قصه‌هايتان نبوديد. ابزار كارتان فراوان بود و كسي بابت نوشتن روي ديوار از شما پول نمي‌گرفت.

تخيلتان هم خيلي قوي‌تر از ما بود. آخر شما كه توي اين چهار ديواري‌هاي چند متري زندگي نمي‌كرديد.

ما وقتي پنجره را باز مي‌كنيم از سرو صداي ماشين و دود، فسفر مغزمان مي‌پرد و با سرفه‌هاي عصبي پنجره را مي‌بنديم.  خيره مي‌شويم به ديواري كه فقط سوژه‌اش سوسكي است كه از آن بالا مي‌رود. داستان‌ هايمان پر شده از مقداري از اين حشرات البته نه ترسناك بل چندش آور.

به احتمال زياد شما هم در آن زمان لهجه‌هاي مختلفي داشتيد. هر كدامتان با يك لهجه صحبت مي‌كرديد و قصه‌گويتان وقتي از قوم و قبيله‌تان قصه مي‌گفت، خشمگين نمي‌شديد. اين را به حساب ذوق و استعداد او مي‌گذاشتيد و در آخر دستي هم برايش مي‌زديد و شايد او را روي شانه‌هايتان بلند مي‌كرديد و هُوراي اوليه مي‌كشيديد. آخر شما اصلا زندان نداشتيد يا اگر داشتيد آن را براي قابيل‌ها كنار گذاشته بوديد، نه براي فرهيخته‌گاني كه براي شاد كردن دلتان قصه مي‌گويند.

راستي شما اصلا مي‌دانستيد « نشر اکاذیب، توهین و افترا»چيست؟

مي‌دانم، نمي‌دانستيد. رئيس قومتان هم مثل خودتان بي شيله پيله بود و سعي مي‌كرد هر قصه‌اي را بدون غرض‌ورزي چاپ كند.(منظور چاپ روي كتيبه‌ها است.)

ما هم اينجا مثل شما قصه گوش مي‌دهيم اما با اين تفاوت كه ما با ترس و لرز اين كار را مي‌كنيم. كلي مي‌گرديم تا جايي را پيدا كنيم كه يكي از دوستان قديم  اسمش را گذاشته‌ جمع ادبي. بعد يكي از همان قصه‌گوها آن را اداره مي‌كند. از همان‌ها كه كنار گذاشته شدند و اگر اسمش را ببري جيز مي‌شوي. از همان‌ها كه توي هيچ جشنواره‌اي حق داوري ندارد و براي سخنراني به هيچ جايي دعوت نمي‌شود.  آره ما اين جور جاها جمع مي‌شويم و داستان دوستانمان را مي‌شنويم. همان داستان‌هاي مگويي كه اگر بصورت كتاب در بيايد زمين كون فيكون مي‌شود و تمام قوانين كشور بهم مي‌ريزد. عجيب اينجاست كه اين افراد همه ساده و پاك و خوب هستند و هر چه گوش مي‌دهم مي‌بينم قصه‌هايشان هيچگونه موردي ندارد.

 مي‌بيني جد عزيز با اينكه الان عصر تکنولوژی است و ارتباطات گسترده اما نويسنده‌ها خوب ما خانه نشين شدند و هي مي‌نويسند و داستان‌ها را توي خانه انبار مي‌كنند. اگر هم يكي از اين كتاب‌ها از دستشان در برود و چاپ شود بايد تقاص پس بدهند. قضيه نشر اكاذيب را كه يادت است.

جد عزيز، ما الان چيزي بنام اينترنت داريم و وب. ( همان نوشتن روي سنگ است اما از نوع پيشرفته‌اش) گاهي بعضي از نويسنده‌هاي ما داستان‌هايشان را روي آن مي‌گذارند تا همه بخوانند. بد نيست ولي امان از دست بعضي از سودجوها كه بعد از مدتي آن را به سرقت مي‌برند. آخر ما قانون كپي رايت نداريم.

نمي‌داني چيست؟

 فكر كن تو روي سنگت داري مي‌نويسي يكي بيايد وقتي تو خوابي آن را بردارد و زيرش انگشت بزند و بنام خودش ببرد توي غارش. تو چكار مي‌تواني بكني ؟

هيچ كاري نمي‌تواني بكني.

تازه فرض كنيم كه اين اتفاق نيفتد و نويسنده با خيال راحت نوشته‌هايش را روي وب بگذارد. بعد از كجا خرج زندگيش را در بياورد . هر چه فكر مي‌كنم مي‌بينم، اينترنت راه حل اينكار نيست.   

اما دلم روشن است و مي‌دانم بالاخره آقايان به خودشان مي‌آيند و اين قوانين دست و پا گير را برمي‌دارند. آنموقع توي خانه‌هاي ما پر مي‌شود ازكتاب‌هاي  قصه، درست مثل غارهاي شما.   

حالا من دوستان زير را دعوت به بازي مي‌كنم،  شايد آنها راه‌حلي براي اينكار پيدا كنند.

تیغ شک - سعید کیایی - محمود قلی پور- محسن سراجی - حسین لعل بذری

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:31  توسط خلوت لیلا  | 

 

ديشب خواب ديدم نمايشگاه كتاب باز شده و يك رفيق شفيق رفته و يك دوره دائره المعارف عمومي برايم خريده.

اگر اين خوابم تعبير شود، فردا شب سعي مي‌كنم خواب يك شاهنامه نفيس را ببينم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:29  توسط خلوت لیلا  |