تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

 

مردها مثل كنسرو هستند. با ظواهر مختلف اما در بسته. درشان را كه باز كردي تازه متوجه طعم و مزه‌شان مي‌شوي.

بعضي مثل كنسرو لوبيا هستند. خيلي باد دارند، اما بعد از مدتي بادشان در مي‌رود و خود واقعي‌شان را نشان مي‌دهند.

بعضي مثل كنسرو ماهي هستند. درشان را باز مي‌كني و تكه‌هاي هوس انگيز و آبدار را مي‌بيني، دهنت آب مي‌افتد. اما وقتي نوش جان مي‌كني شوريش تا ساعت‌ها اذيتت مي‌كند و مجبوري مدام آب بنوشي.

بعضي مثل كنسرو نخود فرنگي هستند. اسمشان دهان پر كن است. هيچ شباهتي هم به فرنگي‌هاي چشم روشن و قد بلند ندارند. خيلي هم كوچولو موچولو هستند. بعد از خوردن، پوستشان لاي دندان گير مي‌كند و لازم است نخ دندان بكشي.

بعضي مثل كنسرو ذرت هستند. خيلي تر و تميز و جمع و جور. با لذت مي‌خوري خوشمزه‌اند اما يك ساعت بعد براي خوردنشان دچار نفخ شكم مي‌شوي.

با همه معايبي كه اين كنسروها دارند باز هم وقتي مي‌رويم خريد سبد را پر از كنسرو مي‌كنيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 16:23  توسط خلوت لیلا  | 

 

با خودم قرار گذاشتم ساعت 2 نيمه شب بيدار شوم. اينكه چرا ساعت 2 نمي‌دانم. بروم توي بالكن بنشينم. يك ژاكت هم بياندازم روي دوشم. چرا توي اين سرما مي‌خواهم بروم توي بالكن، را هم نمي‌دانم. فكر مي‌كنم بايد يك كاري بكنم. آخ اگر امشب يك باراني هم بگيرد يعني همان ساعت دو را مي گويم، چه حالي مي‌دهد. جهنم يكي از آن سيگارهاي برگي را كه مال مهمان‌ها است را هم روشن مي‌كنم. از همان‌هايي كه با آن دوستانم را لوس مي‌كنم را مي‌گويم. يك آهنگ از معين هم مي‌گذارم،‌ تا آرام آرام برايم بخواند، شايد هم بيژن مرتضوي گذاشتم. چرا اين دو نفر را هم نمي‌دانم. يك كم هم مي‌نشينم و خيالبافي مي‌كنم.       

شايد هم هوس كردم توي اين تاريكي يك سنگ بياندازم و شيشه خانه همسايه را بشكنم. يا با قيچي پائين موهايم را كوتاه كردم و گذاشتم توي كارتني كه گوشه بالكن است، براي گربه ولگرد حياطمان تا بيايد و آنجا خانه بسازد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:40  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

مجموعه داستان: فوتبال وسط حمام

نويسنده: محمود قلي پور

نشر: افراز
112 صفحه
قيمت: 2300 تومان

صبر نمي‌كنم تا كسي كتاب را بخواند و بگويد آها كتاب خوبي است برو بخر يا نه بگويد بدرد نمي‌خورد پولت را حروم نكن. كاري به اين كارها ندارم. كتاب محمود را بايد خواند. هر چي كه مي‌خواهد باشد. نوشته‌هايش از جنسي است كه دوست دارم. وقتي مي‌خوانم تازه مي‌شوم،‌ زنده مي‌شوم. خودم را توي دنيايش حس مي‌كنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 6:50  توسط خلوت لیلا  | 

 

خيلي وقته شهر كتاب نرفتم. منظورم نشست‌هاي شهر كتاب مركزي است كه مدتي است جاش عوض شده و رفته خيابان بخارست، طبقه زيرين فرهنگستان زبان فارسي. امروز قراره آقاي مستور سخنراني داشته باشه. البته شنيده بودم مي‌خواهد در مورد سلينجر صحبت كند ولي ديروز توي اطلاعيه مربوط به سايت شهر كتاب خواندم كه برنامه در مورد اولين كتاب تا آخرين كتابش يعني «من گنجشك نيستم» است. به هر حال در مورد هر چي بخواهد صحبت كند بالاخره يك گريزي به سلينجر و كارور مي‌زند.

بعد مي‌خواهم بروم داروك. نمي‌دونم كتابفروشي داروك را توي لارستان بخاطر مي‌آوريد يا نه؟ بهر حال چند ماهي است كه شده كافي شاپ. روز افتتاحيه‌اش نرفتم. امروز بعد از نشست فرصت خوبي است كه يك سري بزنم. فكر مي‌كنم حس خيلي خوبي بهم بده. خيلي وقته كه هي داره انرژي مي‌فرسته طرفم. برم بشينم و يك قهوه با پريسا بزنم، ‌ببينم دنيا دست كيه؟

جاي دنجيه، يك سري بزنيد شايد خوشتان آمد.

پ ن: الان كه دارم اين چند خط را مي‌نويسم از داروك برگشتم. اومدم بگم حدسم درست بود. جايي دنج شبيه بارهاي خارج از كشور كه توي فيلم‌ها ديدم، بود. فوق العاده شلوغ و يك سري پشت در توي خيابان منتظر بودند تا جا خالي شود. اين را كه گفتم نه براي بازار گرمي چون به اندازه كافي مشتري دارد. حالا خودت بري مي‌بيني چه خبر است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 6:21  توسط خلوت لیلا  | 

 

الان حدود سه هفته است كه به ايميلم دسترسي ندارم. وقتي ياهو مسينجرم باز ميشه ميگه 34 تا ميل داري و با اين شمارشش حرصم را در مي‌آورد. بنا به اين  خبر  بايد تا حالا مشكل ياهو رفع شده باشد، ‌ولي نشده.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:9  توسط خلوت لیلا  | 

 

دارم در باره ساموئيل مي‌نويسم. ‌راستش را بخواهي اسم اصليش رونتگن بود كه حالا شده ساموئيل. رونتگن مربوط مي‌شود به خاطرات قبل از انقلاب آن زمان كه او زنده بود و كارخانه آبجو سازي‌اش را داشت. ما بچه‌هاي كوچه خيلي دوستش داشتيم. قديمي‌ها مي‌گفتند جهود است. مردي ساده و خوب كه بزرگترها فكر مي‌كردند خيلي مرموز است و براي همين پس از مرگش توي تمام سوراخ، سنبه خانه‌اش را گشتند تا گنجي چيزي پيدا كنند.

مي‌خواستم بگويم خاطره اين مرد آمد و نشست يك گوشه ذهنم و ولم نكرد تا قصه‌اش را نوشتم. الان كه دارم اين چند خط را مي‌نويسم، رونتگن شده ساموئيل تا اسمش داستاني‌تر شود و كارهاي ناشاياستي هم انجام داده. خوب چكار كنم داستان احتياج به كشمكش داشت و هزار ...

الان راضيم. چيز خوبي از آب در آمده.

رونتگن پير عزيز بابت خوبيت،‌ سادگيت، مهربانيت به كودكان و خاطرات خوبي كه از يك يهودي برايم به جا گذاشتي، متشكرم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:11  توسط خلوت لیلا  | 

زن رفت توي مغازه. با انگشت به پارچه گلبهي اشاره كرد. فروشنده توپ پارچه را از قفسه پايين آورد و روي پيشخوان باز كرد.

زن هنوز چشمش به پارچه‌هاي ديگر بود.

فروشنده تاقه‌ها را يكي پس از ديگري بيرون مي‌كشيد و باز مي‌كرد روي پيشخوان، كنار پارچه‌هاي ديگر.

زن: «چه رنگ‌هاي زيبايي.»

فروشنده طاقه‌هاي ديگر را هم باز كرد.

زن پارچه‌ها را طوري كنار هم چيد كه با هم هارموني داشته باشند.

فروشنده: «مثل رنگين كمان شده. از كدام خوشتان آمده؟»

زن لبخندي زد و گفت: «محشر است.»

فروشنده: «كدام را بپيچم؟»

زن موقع بيرون رفتن از مغازه گفت: «ممنون. فقط مي‌خواستم رقص رنگ‌ها را در كنار هم ببينم.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 6:39  توسط خلوت لیلا  | 

 

در تابستان‌هاي زمان كودكي وقتي براي تعطيلات مي‌رفتم به روستا، خيلي چيزها برايم لذت بخش بود. از جمله صداي قوقولي قوقوي خروسي كه با اينكه هوا هنوز روشن نشده بود آواز مي‌خواند. از خواب بيدار مي‌شدم و به پنجره‌هاي كوچكي كه بالاي در چوبي مادر بزرگ بود، نگاه مي‌كردم و سوسو نور را مي‌ديدم و دوباره سرم را روي بالش مي‌گذاشتم و با صداي خروس مي‌خوابيدم. بر عكس ديگران از بي موقع خواندن خروس ناراحت كه نمي‌شدم هيچي، خوشحال هم مي‌شدم.

 اين روزها خيلي دلم براي اين صدا تنگ شده. يكي از دوستان يك خروس عروسكي براي بچه برادرم آورده كه وقتي بالش ر ا فشار مي‌دهي سه بار قوقولي قوقو مي‌كند. فعلاً گذاشتمش روي ميز كامپيوتر. صبح‌ها كه بيدار مي‌شوم وقتي كامپيوتر را روشن مي‌كنم انگشتم را مي‌گذارم روي بالش و چشم‌هايم را مي‌بندم و تصور مي‌كنم توي روستا هستم.

دلم يك سفر مي‌خواهد، سفري كه توي آن خونه مادر بزرگ با آن ايوان بزرگ و خودش با غرولندهاي هميشگيش باشد. تا وقتي از خواب بيدار مي‌شوم صبحانه را با نان داغ بربري آماده كرده باشد. و وقتي مي‌خواهم، بروم توي نهر آنطرف جاده شنا كنم مدام بگويد با پاي گلي و لباس كثيف برنگردي و من طبقِ معمول شيطنت‌هاي كودكي كثيف و داغان برگردم خانه و يواشكي از پله‌هاي سنگي بروم بالا.

اما سال‌هاي زيادي است كه كسي در خانه مادر بزرگ زندگي نمي‌كند و خانه متروكه مانده و كسي به درخت‌هايش نمي‌رسد. علف‌هاي هرز همه باغ را گرفته و براي رد شدن از ميان آنها بايد مواظب باشي تا زمين نخوري.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:3  توسط خلوت لیلا  | 

بدون شرح

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:15  توسط خلوت لیلا  | 

 

اما بعد، چون از مشهد بيامديم، رخت مهماني به تن كرده و با جماعتي از ميرزا بنويس‌ها كه آنها را رغبتي تمام بود و مرا نيز ميلي عظيم، براي پايكوبي و جشن، قصد عزيمت به كرج كرديم.

 ما همگي از جمله مريدان او بودمي كه به مناسبت خروج او از خلوتكده‌ براي پايكوبي و جشن دست به دست هم دادمي.

نقل است كه او  آن ميوه دل گلشيري رحمه الله عليه، ‌آن پخته داستان، آنكه رمانش در وزارت الارشاد محبوس مي‌باشد، رخت دامادي به تن كرده.

خلاصه كلام: داريم مي‌ريم عروسي.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 2:49  توسط خلوت لیلا  |