
الان حدود سه هفته است كه به ايميلم دسترسي ندارم. وقتي ياهو مسينجرم باز ميشه ميگه 34 تا ميل داري و با اين شمارشش حرصم را در ميآورد. بنا به اين خبر بايد تا حالا مشكل ياهو رفع شده باشد، ولي نشده.
يادداشتهاي شبانه من

الان حدود سه هفته است كه به ايميلم دسترسي ندارم. وقتي ياهو مسينجرم باز ميشه ميگه 34 تا ميل داري و با اين شمارشش حرصم را در ميآورد. بنا به اين خبر بايد تا حالا مشكل ياهو رفع شده باشد، ولي نشده.
دارم در باره ساموئيل مينويسم. راستش را بخواهي اسم اصليش رونتگن بود كه حالا شده ساموئيل. رونتگن مربوط ميشود به خاطرات قبل از انقلاب آن زمان كه او زنده بود و كارخانه آبجو سازياش را داشت. ما بچههاي كوچه خيلي دوستش داشتيم. قديميها ميگفتند جهود است. مردي ساده و خوب كه بزرگترها فكر ميكردند خيلي مرموز است و براي همين پس از مرگش توي تمام سوراخ، سنبه خانهاش را گشتند تا گنجي چيزي پيدا كنند.
ميخواستم بگويم خاطره اين مرد آمد و نشست يك گوشه ذهنم و ولم نكرد تا قصهاش را نوشتم. الان كه دارم اين چند خط را مينويسم، رونتگن شده ساموئيل تا اسمش داستانيتر شود و كارهاي ناشاياستي هم انجام داده. خوب چكار كنم داستان احتياج به كشمكش داشت و هزار ...
الان راضيم. چيز خوبي از آب در آمده.
رونتگن پير عزيز بابت خوبيت، سادگيت، مهربانيت به كودكان و خاطرات خوبي كه از يك يهودي برايم به جا گذاشتي، متشكرم.
زن رفت توي مغازه. با انگشت به پارچه گلبهي اشاره كرد. فروشنده توپ پارچه را از قفسه پايين آورد و روي پيشخوان باز كرد.
زن هنوز چشمش به پارچههاي ديگر بود.
فروشنده تاقهها را يكي پس از ديگري بيرون ميكشيد و باز ميكرد روي پيشخوان، كنار پارچههاي ديگر.
زن: «چه رنگهاي زيبايي.»
فروشنده طاقههاي ديگر را هم باز كرد.
زن پارچهها را طوري كنار هم چيد كه با هم هارموني داشته باشند.
فروشنده: «مثل رنگين كمان شده. از كدام خوشتان آمده؟»
زن لبخندي زد و گفت: «محشر است.»
فروشنده: «كدام را بپيچم؟»
زن موقع بيرون رفتن از مغازه گفت: «ممنون. فقط ميخواستم رقص رنگها را در كنار هم ببينم.»

در تابستانهاي زمان كودكي وقتي براي تعطيلات ميرفتم به روستا، خيلي چيزها برايم لذت بخش بود. از جمله صداي قوقولي قوقوي خروسي كه با اينكه هوا هنوز روشن نشده بود آواز ميخواند. از خواب بيدار ميشدم و به پنجرههاي كوچكي كه بالاي در چوبي مادر بزرگ بود، نگاه ميكردم و سوسو نور را ميديدم و دوباره سرم را روي بالش ميگذاشتم و با صداي خروس ميخوابيدم. بر عكس ديگران از بي موقع خواندن خروس ناراحت كه نميشدم هيچي، خوشحال هم ميشدم.
اين روزها خيلي دلم براي اين صدا تنگ شده. يكي از دوستان يك خروس عروسكي براي بچه برادرم آورده كه وقتي بالش ر ا فشار ميدهي سه بار قوقولي قوقو ميكند. فعلاً گذاشتمش روي ميز كامپيوتر. صبحها كه بيدار ميشوم وقتي كامپيوتر را روشن ميكنم انگشتم را ميگذارم روي بالش و چشمهايم را ميبندم و تصور ميكنم توي روستا هستم.
دلم يك سفر ميخواهد، سفري كه توي آن خونه مادر بزرگ با آن ايوان بزرگ و خودش با غرولندهاي هميشگيش باشد. تا وقتي از خواب بيدار ميشوم صبحانه را با نان داغ بربري آماده كرده باشد. و وقتي ميخواهم، بروم توي نهر آنطرف جاده شنا كنم مدام بگويد با پاي گلي و لباس كثيف برنگردي و من طبقِ معمول شيطنتهاي كودكي كثيف و داغان برگردم خانه و يواشكي از پلههاي سنگي بروم بالا.
اما سالهاي زيادي است كه كسي در خانه مادر بزرگ زندگي نميكند و خانه متروكه مانده و كسي به درختهايش نميرسد. علفهاي هرز همه باغ را گرفته و براي رد شدن از ميان آنها بايد مواظب باشي تا زمين نخوري.
اما بعد، چون از مشهد بيامديم، رخت مهماني به تن كرده و با جماعتي از ميرزا بنويسها كه آنها را رغبتي تمام بود و مرا نيز ميلي عظيم، براي پايكوبي و جشن، قصد عزيمت به كرج كرديم.
ما همگي از جمله مريدان او بودمي كه به مناسبت خروج او از خلوتكده براي پايكوبي و جشن دست به دست هم دادمي.
نقل است كه او آن ميوه دل گلشيري رحمه الله عليه، آن پخته داستان، آنكه رمانش در وزارت الارشاد محبوس ميباشد، رخت دامادي به تن كرده.
خلاصه كلام: داريم ميريم عروسي.
ميرم مشهد، زود برميگردم.
سفر نه زيارتيه نه سياحتي. ميرم دنبال يك لقمه نون و ويسكي. اگه موفق شدم، نونش را ميدم به شما، ويسكيش رو براي خودم نگه ميدارم. كاملاً عادلانه.
-سوار پله برقي مترو كه ميشويد، مثل بچه آدم سوار شويد. اگر ميخواهيد بدويد از پلههاي عادي تردد كنيد، بدون اينكه به كسي تنه بزنيد. آدم باشيد.
فيلم بيپولي را نرويد. گول هنرپيشههايش را نخوريد، وگرنه بخاطر فيلم نامه ضعيفش كلي حرص خواهيد خورد. تازه اگر يك آدم مزخرف هم كنار يا پشت سرتان بنشيند و هي دستش را توي پاكت چيپسش بكند و صداي ناهنجار در بياورد كه ديگر نور علي نور است، بعد نگوييد نگفتم.
وقتي ميخواهيد سوار قطار مترو شويد، اول بگذاريد آنهايي كه تو هستند بيرون بيايند بعد شما سوار شويد. همينطوري مثل گوسپند سرتان را نياندازيد و نرويد تو، شخصيت داشته باشيد. فكر نكنيد فقط دادن بليط نشانه شخصيت است، مورد بالا هم نشانه شخصيت است.
بعضي از كارها را حداقل براي يك بار بايد انجام داد. منظورم كارهايي است كه زياد هم خطرناك نيست. مثل سيگار كشيدن، اكس پارتي رفتن، آب انگوري خوردن، ... حالا نياي اين كارها را انجام بدهي و معتادِ بدبخت بشوي، بعد بگويي لايلا گفت. تو جنبه نداري من چكار كنم.
اينقدر پاچه خواري امام رضا را نکن تا بقول بعضيها بطلبد و تو راهي سفر شوي. نگاه كن بنده كه از بلاد كافرستان هستم هي بيخود امام رضا ميطلبدم و هي من بار و بنديل را جمع ميكنم و ميروم مشهد. كم كم دارم ترانزيت مشهد تهران ميشوم.
اينقدر به فرمانهاي من گير نده، باور كن اينها ده تا است، چشمهاي تو آلبالو گيلاس ميچيند من چه كنم. دوباره بشمار.
اين روزها بهترين ايام براي استخر رفتن است. مدارس باز شده و خيليها هم هنوز از مسافرت برنگشتهاند. بنابر اين از شلوغي و كثيفي آب خبري نيست.
پنجشنبه ساعت هفت و چهل و پنج دقيقه صبح رفتم استخر. جايتان خالي، آب تميز، تميز بود. افراد كمي توي آب بودند. تعدادي زن مسن براي آب درماني آمده بودند و توي قسمت كم عمق بازي، بازي ميكردند و چند نفر هم مثل من كه روز پنجشنبه سر كار نميروند، توي قسمت عميق براي خودشان حالي ميكردند.
خلاصه كلام خلوت بود. بعد از اينكه از شنا كردن خسته شدم، رفتم سراغ خانمهاي آب درماني و با آنها وَرجه وُورجه كردم و با هم گپ زديم.
توي جكوزي كه رفتم بدون استثناء همه از درد كمر و زانو و آرتروز ميناليدند. باز توي سونا درد و نالههايشان كمتر بود. توي سونا معمولاً در مورد شوهرهاي محترم غيبت ميكردند. منم كه هميشه دنبال سوژه، خوب گوش دادم و به چشم خواهري خوب براندازشان كردم. بالاخره ديدي يك جاي داستان خواستم از پيرزني بگويم، بايد يك چيزي ديده باشم يا نه؟ همهش كه نميشود تخيل كرد.
همه اينها را گفتم كه آخرش بگويم يك چيزي توي همه آدمهايي كه ديروز آمده بودند استخر، مشترك بود. آنهم اين بود كه همه دنبال يك جفت گوش شنوا ميگشتند كه حرف بزنند. انگار همه تنها بودند. يعني شوهر و بچهشان بدردشان نخورده و آنها هنوز تنها هستند.
و اين يعني مصيبت.

با خاموش شدن صداي سنتورش:
شجريان بي داماد شد.
نوه بي پدر شد.
تو را نميدانم.