خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

بهاریه

بهار همیشه سر وقتش می‌آید. با آواز دسته‌جمعی پرندگان و بوی خوش سمنویی که همسایه‌ها می‌پزند. کافی است لای پنجره را باز بگذاری تا بوی بهار بنشیند روی سفره هفت‌سین خانه و همه جا را دلپذیر کند. سال نو شده و انگار که هیچ‌وقت سال کهنه‌ای نبوده است و فقط یاد خاطرات مانده است. باید از پنجره به بیرون نگاه کنی، نه خیلی دور، در حوالی دل خودت. آهنگ نوای حاجی فیروز سفیدرو، غریبه و آشنا را دور هم جمع کرده. همه به هم لبخند می‌زنند و بوی اسپند، شامه همه را نوازش می‌دهد. حاجی فیروز به کودکان سیب تعارف می‌کند و برزگترها سکه‌های نوروزی را به آنها هدیه می‌دهند. ماهی قرمز سفره هفت‌سین باله‌هایش را به آب می‌زند و رقص‌کنان دور خود می‌چرخد. بوی سیر و سرکه با بوی سنبل توی سفره آشتی می‌کند. همه چیز در حرکت است و همه شاد هستند و امیدوار به آینده. نواک هم در این واپسین روزها سال نو را به شما تبریک میگوید با آرزوی سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام. پ ن: برای سایت نواک نوشتم، اینجا هم گذاشتم. http://nevaak.com/
برچسب‌ها: بهاریه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 13:16  توسط خلوت لیلا  | 

کتاب گرامافون

   قانون و پلیس، هر چه بگویند، شکایت و پرونده به هر کجا برسد، مهم نیست. همه‌ی آدم‌ها عابرین موقتی هستند که موقتی اشتباه می‌کنند، موقتی زندگی می‌کنند، موقتی یا شاید هم دائمی گرفتار می‌شوند. چاره‌ چیزها را فقط باید پذیرفت. جنگ بی‌فایده است چون هیچ کس، حریف زمان و پس و پیش شدن اتفاق‌ها نمی‌شود.

   تو معمار همه‌ی بناها نیستی. تو فقط چند تا آجر داری و باید سعی کنی آن‌ها را صاف و درست بچینی. همین. همه‌ی زندگی‌ات جنگیدی. حالا دیگر ناچار، سلاحت را زمین گذاشته‌ای، پس فقط از کنار حوادث عبور کن. هر چند موقت.

پ ن: مجموعه داستان گرامافون، نوشته مژده الفت

 


برچسب‌ها: کتاب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 19:13  توسط خلوت لیلا  | 

رگتایم

   امروز کتاب رگتایم دکتروف را از بین کتاب‌های کتابخانه بیرون کشیدم. انگار نه انگار هری هودینی، اِما گلدمن، ایولین نسبیت و برادر کوچیکه را می‌شناسم و قصه‌شان را می‌دانم.

دوباره خواندمش: سال 1902، در نیورشل نیویورک، پدر روی تاج سربالایی خیابان برادویو یک خانه ساخت. خانه . . .


برچسب‌ها: کتاب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 21:58  توسط خلوت لیلا  | 

شاتر آیلند

مهم نیست چند بار این فیلم را دیده‌ام و لذت برده‌ام.

مهم این است که آخر هفته بعد از اینکه از سر کار آمدم خانه، دی وی دی را توی دستگاه می‌گذارم و دوباره می‌بینمش و بعد از فیلم بلند می‌گویم دست مریزاد اسکورسیزی، دست مریزاد دی کاپریو، دست مریزاد فن سیدو.

 


برچسب‌ها: فیلم
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 20:35  توسط خلوت لیلا  | 

یادش بخیر

 

ما یعنی خواهر و برادرها، اون موقع‌ها یعنی زمانی که نوجوان بودیم سر دو چیز با هم جر و بحث داشتیم. یکی سر روزنامه کیهانی که بابا عصر با خودش می‌آورد و هر کی زودتر در را به روش باز می‌کرد، اولین کسی بود که روزنامه را می‌خوند و بعد برگه‌های خونده شده را به ترتیب به بقیه می‌داد .

و دیگری مجله‌های مصوری بود که برادر بزرگتر هر هفته می‌خرید و وقتی خونه می‌آمد و پا رو پا می‌ذاشت و می‌خوند، ما کنارش می‌نشستیم و با اشتیاق به جلد مجله‌ها نگاه می‌کردیم و با هم بحث که چه کسی باید بعد از داداش بزرگه مجله را بخونه.

مجله‌ها الان توی کارتونی ته انباری خانه برادر بزرگه است و سال‌هاست داره خاک می‌خوره. از روزنامه کیهان هم فقط حوادث نابش مونده که اون موقع توی یه دفتر دویست برگی چسبانده شده بود و الان معلوم نیست خونه کدوم یک از بر و بچه‌هایمان است.


برچسب‌ها: نوستالژی
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 6:28  توسط خلوت لیلا  | 

خیال راحت

 

وقتی همه چیز به خیر می‌گذرد، می‌توانی به مخده تکیه بدهی و پاهایت را دراز کنی و چای قند پهلو را با یه تکه شکلات تلخ بنوشی و یه نفس راحت بکشی.

 


برچسب‌ها: عمومی
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 20:28  توسط خلوت لیلا  | 

نشد که نشد

امروز غروب با خودم گفتم: کاش چوب جادویی داشتم تا با تکانش همه غم‌ها را از توی دلت پاک کنم.

کاش می‌توانستم حرفی بزنم یا کاری کنم تا با همه مشکلات، بخندی و از ته دل شاد باشی.

اما نشد که نشد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 20:54  توسط خلوت لیلا  | 

با نشان دادن جلوه‌هایی که واقعی‌تر از واقعیت به نظر می‌رسند، می‌توانیم حقیقت را آنگونه که دوست داریم، نشان دهیم.

 

پ ن: البته در حال حاضر منظورم در داستان است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392ساعت 18:36  توسط خلوت لیلا  | 

همه چی پوکیده

کسی می‌دونه چه بلایی سر وب من اومده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 16:57  توسط خلوت لیلا  |